پس از زمانهای بیش از آن طولانی که بتوان اندیشید،
"چیزی" در "هیچ" پدیدار شد، که نمیخواست تن به نیستی بدهد، و آن کاری را انجام داد که بر عکسش همیشه قطعی ست.
"چیزی" از "هیچ" پدیدار شد و "هیچ" دلیل آن را هم نمیخواست بداند که چرا چیزی از او جدا میشود و به بیکرانی دیگر سفر خواهد کرد، چون "هیچ" اصلاً به هیچ چیز که شامل این "چیز" هم میشد فکر نمیکرد، برای همین "هیچ" بود.
"چیز" برای آخرین بار سعی کرد به پشت خود به "هیچ" نگاه کند اما هیچ ندید، یا اینکه تا نگاهش اجازه میداد هیچ دید.
"چیز" بعد ها اسامی زیادی و متعددی پیدا کرد.
بخشهایی از آن به زندگی آغاز کردند.
اما با وجود تحولات شگفت انگیز جان، تفکر متحد و هماهنگی اذهان هر روز گسیخته تر شد.
بیشتر افکار در اماکن گوناگون به محض شناخت دیگری همدیگر را رد میکنند، یا میدرند یا ترجیحاً ناشناس از کنار هم عبور میکنند.
"چیز" تمرکز خواستن و شادی رهاییش از "هیچ" را از دست داده بود.
و در یافتن توضیحی برای پیدایش خود که تنها "هیچ" میتوانست بداند، "و طبیعتاً مثل هر تفکر دیگر او نمیدانست ،چون هیچ بود" رنج عظیمی با خود به دوش میکشید.
"هیچ" برایش به مادری میمانست که از بدو تولد او مرده باشد.
"چیز"به شخصی میماند که روده کور او متورم و چرک آلود باشد. ازدحامی از افکار پریشان، پوچ، پست و حتی بی شرمانه!
فکر میکنی راهی برایش مانده است جز اینکه مرگ تدریجی خود را بپذیرد، و یا خودش خودش را جراحی کند؟
2
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 20:7  توسط سوسن
|
تو را پندی دهم هوشیار و بیدار
فراموشش نکن للّه و انکار
"تو نیکی میکن و در دجله انداز"
خطای راستکاران ست زنهار.
2
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 11:37  توسط سوسن
|
تو دستور میگرفتی،
قدرت و اجازه انتخاب نداشتی و اگر هم انتخاب میکردی در هر دو صورت محکوم می بودی.
بنابراین عادت شد که تا حد امکان واکنش هایت را در خود دفن کنی،
مبادا مجبور به جواب دادن سوالی بشوی که به نه یا آری ختم میشود و عوا قبش دنیای آرامی را که در آن شناوری، به تشنج بکشد.
تو در تمام طول این سالها درک نکردی که در ترس و فرار، زندگی رنگ خود را میبازد،
و تو تنها به سختی، به نفس کشیدن ادامه میدهی.
اگر این زندگیست، پس کیفیَتش کجاست؟
لطافت،حرارت، اصالت و حُرمتش کجاست؟
تو باید تصمیم خودت را خیلی پیشتر ها در مورد خیلی چیز ها میگرفتی.
در مورد اینکه آیا صمیمانه قصد داری برای باقی راه قلم را بدست بگیری و زندگیت را رنگ بزنی، تنها تو تصمیم گیرنده هستی.
این را بدان که ما همه خود ساحر رنگین کمان هستیم،
اما اغلب به انتظار معجزه آسمان میمانیم.
و یادت باشد نقشهای دیگران را خط خطی نکنی!
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 15:34  توسط سوسن
|
بانوئی دیر آشنا از لابلای پرچمها و
در جوار گلبرگهای گل سرخ روئیده است.
دستهایش به طرفین،
...
چشمانش پر درد و بارانی؛
دهانش گرم و پر خون،
پاهایش در انتهای پرچمهای زرد از
نظاره چشمها دور
و در پایان،
در ساقه گل دویده
.
ساقه با اتصالی نازک و محکوم به
گسیختگی،
با ریشه نا امید، رفاقت دارد.
ریشه بدون نور و شادی در رطوبت و بوی
نا بهترین ها را عرضه میکند.
او سخاوت،شرافت،بردباری،احترام و
پشتکار میبخشد به ساقه،
که پیک مسرت بخش شکوفائی ست؛
غافل از آنکه دزدان در کمینند.
آنها گلهای زیادی را از ساقه چیدند.
اما ساقه بانوی دیر آشنا هنوز اتصال
خود را کاملاً از دست نداده ست؛
لاعلاج زخمی ست، و محکوم به شکستن،
اما وقتی به گلبرگهای پر پر شده روی
خاک سنگین و سرد,
و به گلبرگهائی که از کمبود آب آرام آرام به جسدی قهوه ای رنگ
مبدل میشوند،
مینگرد،
قامت شکسته اش را صاف،
و با آخرین توان، شیره جانبخش اندکی
را به سوی گل هدایت میکند.
بینوا نمیداند که گلبرگهای بالاتر در
خواب غفلتند و بهانه میگیرند،
و پرچمهای زرد چسبنده جز ادباری ژرف
برای بانوی دیر آشنا نیستند.
بانو ای مام میهن؛
ریشه را ببخش، که تمام گنج معنوی
گذشتگان را حمل میکند،
اما در تاریکی و فراموشی رها شده.
بانو ای مام میهن؛
ساقه را ببخش، که او تمام معنویت و
شرافت حال است،
اما پیکرش ناباورانه گسیخته ست.
بانو ای مام میهن؛
گلبرگهای مرده و نیمه جان را ببخش،که
گناهی جز عشق و زیبائی ندارند،
اما بدلیل کمبود ها یا رخت بر بسته و
یا بر میبندند.
برای بخشش گلبرگهای بالاتر و پرچمهای
زرد،
من هیچ نمیگویم،
چرا که آنها از خود تو هستند،
اما خائنند، خائن تر از دزد بیگانه.
بانو ای مام میهن؛
میدانم که این یک تصور محال است،
اما برایت گلی تازه و استوار آرزو
میکنم،
گلی که با لطافت و صمیمیتش،
نه تنها؛
آزادی را به پاهایت،
سخاوت را به دستانت،
برق شادی را به چشمانت،
و لبخند را به لبانت باز گرداند،
بلکه تیغهای معرفتش برای همیشه دست دزدان را کوتاه
سازند
2
نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 14:33  توسط سوسن
|
مقیم کدامین شاخه ای؟
کدامین درخت؟
نه زیر میبینی نه زبر.
هیچ صدا نیست جز؛
آواز باد،
و،
گهگاه زوزه های گرگ.
برگ های زرد و افسرده از گذرغوغای گرم پیشین،
که به دلداری از گریه های آسمان وزین و دلتنگ شده اند،
تنها حامیان و همراهانند.
در تکاپوی دانستن اینکه آیا تو هنوز یک پرنده ای؟
در خود نبض شریان ها را حس میکنی.
و تو میاندیشی که شاید روی شاخه های دیگر،
فوجی از پرندگان پنهانند و تو را حس میکنند.
چشمانت را بسته ای و برگها را در آغوش گرفته ای،
و شیرینی پرواز را در ذهنت تصویر میکنی.
چشمانت را بسته نگاه میداری؟
شاید اگر درست نگاه کنی تو هم برگی باشی لرزان و خیس
که آزادی اش مرگ اوست.
دانستن اینکه تو هم تنها یک برگ در آستانه انتها هستی غمگین است،
اما ندانستن اینکه شاید بتوانی بال بگشائی غمناک تر نیست؟
2
نوشته شده در شنبه هشتم آبان 1389ساعت 19:19  توسط سوسن
|
پیچ زلف و خم ابروی تو افسانه نبود
صوت و آواز خوشم حاصل میخانه نبود
آنچه دل را به گرو تا به ابد با خود بُرد
جز نکوئی و خرد ای بُت فرزانه نبود.
2
نوشته شده در جمعه هفتم آبان 1389ساعت 14:17  توسط سوسن
|
خوشا جام زندگی که سرشار از لبخند، مهر، خلوص ودانش باشد.
گاهگاه در قوسی مناسب بلغزانش،
باشد که از ترکیب کامل به خوشبختی دست یابی.
2
نوشته شده در یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 15:45  توسط سوسن
|
زاهد از خالق بپرسد سّر نور
نور رحمت، نور دل با عشق و شور
ناگه از غیبش اجل براو رسید
اینک آن دانی که خواهی بعد گور
2
نوشته شده در یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 14:55  توسط سوسن
|
مام میهن
شبی در خواب دیدم مام میهن
سراپایش به شیر و خون ملون
بدست راستش گرگی دریده
بدست چپ بزی نالان خمیده
به روی تاج او اما عقابی
ببسته بال او محکم طنابی
بزک غرق حماقت بانگ میکرد
چموشی با دل بیمار میکرد
ز فرط گشنگی از مقعدش باد
ثناخوان و نمیبرد طاعت از یاد
درنده گرگ فربه با رذالت
به دندان میگرفت او با دنائت
هر آنچه در کنارش جان همی داشت
چه شهباز و چه بز فرقی نمیداشت
عقاب تیزچشم و خوب و بُرنا
در این هنگامه او غرق تماشا
پر پرواز او بسته به نیرنگ
دوصد چندان غمش زین حیله و ننگ
بدیدم مام میهن زار میزد
ز درد و بیکسی فریاد میزد
بس اشک و خون به دامن گریه میکرد
"ز دیو و دد ملولم" مویه میکرد
بگفتم مام میهن این چه حال است
زمان حال ما یا که شباب است؟
بگفتا از ازل تا صبح اکنون
همیشه بوده حال من همینگون
ز برده ،رعیت و ملت همانند
بُزانند و نخواهند که بدانند
ز کورش تا به انفاس منّور
همه گرگان بُدند و طالب سَر
امید من عقابان دلیرند
که آنان هم اسیر بند و تیرند
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 17:28  توسط سوسن
|
از نیمه زیرین چشمبند تاریخ تنها پاها را روئیت میکنیم،
و برای آنها در خیال سَرهای ناآشنا میسازیم،
و از این ناشناسان در خلوت خود مرعوب میشویم.
تنها دو راه ماندست،
یا باید به ناشناسها خو گرفت و آنها را اهلی کرد،
و یا برای همیشه روی خیال خط کشید،
وچشمبندها را به آب روان سپرد.
2
نوشته شده در شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 13:59  توسط سوسن
|