ابر هاي خداوند نطفه دانشمان را آبستن نکرد,
طلوع آفتابش ما را به خواستن عاشق نکرد,
چرخش گل آفتابگردان ما را به رفتن راهي نکرد,
و سحر مرغ شب ما را به خواندن وادار نکرد.
اي سايه هاي غمناک,
در انتظار باران مانده ايد?
يا بي تفاوتي خويش را در خلئ محض به نماز ايستاده ا يد?
آيا روي بي پيکري سايه هاي آينده گام بر ميداريد,
تا جواب بي سوال خويش را, از پشت کوه قاف در يابيد?
يا که بهت زده به نقطه اتصال تان به زمين مينگريد?
اي سايه هاي غمناک,
اشرف مخلوقات,
نپرسيديد,
نديديد,
نشنيديد.
متصل پر همهمه ايد و بي حاصل,
مکرر بي دليليد و اينسان غافل.
شبانتان بي رمه ماند و تنها گريست,
با خود گفت,
تعللي براي غروب آفتابم نيست.
آخ اگر آب ميدانست,
که در آغوش کشيدن من,
پايان من نيست,
که من در درونش با شعله يي خاموش,
اما رها,
خواهم زيست,
آخ اگر آب ميدانست,
بازوانش را از من دريغ نمي داشت.
باد عبورم را,
هجومم را ميخواست ,
ميل وزيدن نداشت,
اما سخت ميوزيد,
تام به انتها مي انديشيد,
ايستادن!!
نميدانست,
آخ باد نميدانست,
که ايستگاهي نيست,
همه اش راه است,
راهي بي انتها.
او مرا رهسپار دياران شناس,
و نا شناخته ائ ساخت,
و آب بخشاينده آغوشش را بر من روا نداشت.
سوختن و سوزانيدن را روي تن بي کران حک ميکنم,
اين سرشت من است.
آن آرزو يا لبخند که ساليان درزاي پيش حضورم را طلب ميکرد,
آيا هنوز مرا ميخواهد?!
سوختن و سوزاندن دردناکند.
چرا اين سرشت من است?!
آرزومند وجودم نيز جواب اين سوالم را نخواهد داد.
و من اينقدر ساده هستم,
که در روياي تنهاي خويش,
خوشبختي را روي بيکرانه يي خيس,
با پرتوي طلايي و جاودان,
ميبينم ,
و نسيمي که بوي بيکران را از آن من مي سازد.
اين يا"س ديرينه را بر کدامين شاخه ات بياويزم, درخت بي برگ.
چهره ي گنگ ناشناس مرا از پشت جنگل سپيد با ناباوري و بهت مينگرد.
پس از پروازي هراسان و سرد از روي جنگل نقره ايي,
به پشت سرم مينگرم.
آخرين درختان را هنوز مي بينم,
که ناگهان پاي به زميني منجمد مينهم,
با انسانهايي برهنه و سنگ شده,
پوشيده در بخاري سرد که هيچ اميدي در چشمانشان هويدا نيست. چشمانشان گاه فروغ بيرمق و بي معنايي ميابند,
که ترجيح ميدهم ناديده بگيرم.
پشت به خورشيد سرماي درون را آزاد ميسازند و من با خود ميگويم:
اينها همه ترس از سوختن ست.
چرا فقط از سوختن پروانه ميهراسيم.
سوختن شمع زيباست.
نميدانم,
نميخواهم,
نميتوانم,
خورشيد را برايشان صدا کنم.
خورشيد را بايد از ته دل آرزو کرد.
در كنار تمامي رنگ هايي که به لبخند مرا ميخوانند,
کمرنگي عميقي ست که تنهايي را همواره به من يادآوري ميکند.
آنگاه که کمرنگ ها را رنگي ميبينم,
درست لحظاتي ست که آرزوي ستاره ام را دارم.
رنگهاي وجودم را در شيارهاي تفکرات آزاد ميسازم,
تا بي رنگي هاي جهان برونم به زندگي آغاز کنند.
غمناکترين ست آن هنگام که با داشتن تمامي رنگها,
زندگيشان بيرنگ ميماند.
در اوج انقباض ذهني ام به ضعف دستانم اقرار ميکنم.
ستاره ام مصمم و منتظر, از پنجره ميخواندم.
دلم ميخواست در تونلي سپيد به سويت پرواز کنم, ستاره من,
آنسوي خيابان کودکي من در آتشي ملايم ميسوزد.
سالهاي غرق در نور و ستاره,
سالهاي امنيت محض.
دريغا, در تمام لحظاتي که من به شکفتن گل سرخ مي انديشيدم,
کودکان بزرگسال گلهاي باغ را پرپر ميکردند,
آنگاه که من به پرواز عاشقانه پروانه ها نگاه مي كردم ,
آنان پروانه ها را به دفتر ها سنجاق ميکردند.
من به چشمان معصوم دخترکي خيره ماندم,
آنان هيمه را افروختند.
به سوختن سالهاي کودکيم چشم ميدوزم,
به خالي کوچه ها مي انديشم,
به عروسک ها,
به دوچرخه ها,
به درختان,
محبوس در پيله سخت خودپرستي,
ياس,
ترديد,
کبر,
بي اعتمادي,
نياز و ناگفتني ها,
ايستاده ايي.
به من خيره ميماني.
مرا به تو راهي نيست, چرا که تو نيز به خود دوري.
سرماي وجودت گهگاه,
نميدانم چگونه يا چرا,
نسيم گرم و مطلوبي با خود داشت که حال فکر ميکنم,
مثل آگهي هاي بازرگاني,
گذرا و غير شخصي بود.
تو نه عشق را ميشناسي و نه عشق تو را جستجو خواهد کرد.
تصور اينکه تو هيچ گاه ندانستي و نخواهي دانست,
که احساس من تا چه اندازه بي ريا, ساده و تنها بود,
رنجم مي دهد.
اما به خاطرت احساس رضايت دارم,
چرا که با ندانستنت, رنج محتمل عمق خويش را ميبازد.
در تمامي لحظاتي که دانسته يا ندانسته,
قلبم را جريحه دار ميکردي,
بالهاي پرواز من قدرت بيشتري ميافت.
جهان دون پر از پيله هاي شبيه به تو ست,
همه سرگرم تنيدنند.
آنها فراموش کرده اند :
پيله نه براي مدفون ساختن, که براي رهايي پروانه است.
طره اي طلايي از خورشيد مذاب,
صبحگاهان سبزم نمود.
به سبزينه تار وجود خويش چشم دوختم,
بوته گل ياسي از ميان دو سينه ام رسته ست.
ريشه هايش را در عمق نسوج زارم حس ميکنم,
رنج ميکشم,
اشک ميريزم.
اما عطرش,
اما لمس لطافتش,
اما حس معصوميتش,
مرا از انديشه نداشتن او براي هميشه معذور ميدارد.
در آن غروب شرجي,
آنگاه که ياس در تنم لانه کرد,
ميدانستم که آغاز فصل ياس, شروع پايان من است.
من پنهان از خويش,
وليک آگاه به خود,
به گل ياسم آب ميدهم.
مدهوش در عطر وجودش,
خيره بر اصالت جاويدانش,
با او راز و نياز ها دارم.
با او ,نميدانم,
اما بي او, زندگي معني خويش را هرگز نخواهد داشت.
اينسوي, بر ساحلم,
پرداخته هايي شبيه به من,
يا خود من,
دشوار ,بي رمق,
در گردابهاي خشم دريايي بي محابا,
سهمگين و سنگدل,
عاجزانه تسليم به غرق خويش مي گردند.
اينها همه تکه هايي از منند,
که در طول ساليان عمر,
آرام آرام بر ته دريا نشستند.
من تمام خويش را ميخواهم
و نجات آن سوي درياست,
آنسوي دريا.
روياي من نگرش به دريايي آسماني,
و حس لطيف نوازشش زير پاهايم بود.
درياي من خاکستري جاودان است.
کدامين موج آخرين تکه مرا با خود خواهد برد?
نميدانم!
چرا بايد براي آمدنش صبر داشت?
برهنه ميشوم,
دستانم را از هم ميگشايم,
به جلو حركت ميکنم,
و صدايت ميزنم,
در تنهايي جاودانم خطوط چشمان نافذت را ميپردازم.
چشمانت مهربانند.
چشمانت مرا به نگاهي ميهمان مي کنند که در آن, عمق وجود خويش را تازه ميکنم.
دلم ميخواست حجم هواي تب آلودي باشم ,که ميان دستان خالصانه ي پر مهرت, و موهاي زيباي سپيدت, به هنگام نوازششان, لانه ميکند.
آن زمان که لطافت خنده کودکانه ات, از لابلاي لبان مصمم و مردانه تو, در فضاي خيالي کلبه عشقمان منعکس ميشود,
روح نا آرام من به آسمان عروج ميکند.
صبحگاهان چشمانم را با خيال چشمان دلفريبت,
به روزي نو ميگشايم,
و شبانگاه با پژواک نواي موزون صدايت,
به خواب فرو ميروم.
شايد خواب, تنها زمانيست که تو در من جريان نداري,
گر چه در غلتهاي ملتهب شبانه ام نيز, حرارت معطر وجودت را در آغوش ميگيرم.
هيچگاه تمنايم اين گونه شگرف و اينسان نا اميد نبودست.
دوستت دارم روياي دست نيافتني,
کودک در سايه اش بازي ميکرد,
و گاه با چشمان نيمه باز, به تلالو بازيچه وار نور لابلاي درخت بيد چشم ميدوخت.
ولبخندش آنقدر معصومانه بود, که آلودگي زمين را از خاطرم روبيد.
کودک مشتي خاك از روي زمين برداشت و در نهر آب ريخت,
و من به دستان کوچکش نگريستم,
و مظلوميت دستانش ,ناتواني ام را از خاطر زدود.
لاک پشت ها يکا يک در نهر آب غوطه ور شدند,
من انديشيدم:
چه خوشبختند لاک پشت ها,
و لاک پشت ها زمان را به ريشخند ميگيرند,
و ما بيهوده وار در اعماق ثانيه هاي پر جنب و جوش.
کودک حلزوني روي زمين يافت,
حلزون هراسان به پوسته اش پناه برد,
و کودک لبش را گزيد.
و من انديشيدم:
چه خوشبختند حلزون ها,
و حلزون ها زمان را به ريشخند ميگيرند,
و ما بيهوده وار در اعماق دهليزهاي غريب و پر تکاپو.
کودک با شاخه ايي کرمي خاكي را از زمين برداشت,
و کرم خاکي شاخه را در بر گرفت,
و من انديشيدم:
چه خوشبختند کرم هاي خاکي,
و کرم هاي خاكي زمان را به ريشخند ميگيرند,
و ما بيهوده وار در اعماق بگو مگو هاي پر تشنج.
در سايه هاي خطوط زيبا و هماهنگ چهره کودک, من ديروز متبلور بود.
و من غمگين به او نگريستم,
از حس درك روزي که کودک,